
موسای طور غربتم و خسته و بی عصامجروح عشق هستم و محکوم بی خطا افتاده ام به گوشه زندان بی کسیدر حسرتم به دیدن یک بار آشنا زندانی بدون ملاقات عالممکز اهل و از عشیره ی خود گشته ام جدا در قعر تیرگی نفسم بند آمدهاز دود شعله ی ستم و قحطی هوا گاهی که خواب می بردم فکر میکنمهستم چو یک کبوتر آزاد در فضا پر می کشم ز دام و در آفاق می پرمدر دست باد هر طرفی می روم رها ناگه ولی به ضرب لگد می پرم ز خوابجا می کند به پیکر من جای ردّ پا زخم فلز به گردن من دائمی شدهسرتا به پا شکسته تنم زیر چکمه ها در سجده بسکه پیکر ...
ادامه مطلب
کوفیان منتظر و در صدد آزارندنکند داغ تو را روی دلم بگذارندپسرم خیمه همین جاست مرا گم نکنیپسرم دور نشو سنگ دلان بسیارندپسرم دست خودت نیست اگر تنهاییاین جماعت همه از اسم علی بیزارند!این جماعت همه امروز فقط آمده اندداغ هفتاد و دو تا گل به دلم بگذارندسنگ ها... هلهله ها... پیکر تو... یک لشگر...وای این قوم چرا این همه خنجر دارند؟آه، پرپر مزن آن قدر دلم می گیردعاشقان بر درت از اشک چو باران کارندعصر امروز جوانان حرم جسمت را...باید از هر طرف دشت بلا بر دارنددیدی آخر تو به معراج رسیدی پسرمباید این بار تو ...
ادامه مطلب
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟ با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟ خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی بگذارید به سن علی اکبر برسد دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی شیر در سینه بی کودک مادر برسد زیر خورشید نشسته ...
ادامه مطلب
قضاوت های حضرت علی علیه السلام: تقسیم پول دو نفر برای داوری نزد حضرت علی (علیه السلام) رفتند و عرض کردند: یکی از ما، سه نان و دیگری، پنج نان داشت، شخصی مهمان ما شد و با ما هم خوراک گردید. وقتی او می خواست برود هشت درهم برای آن چه که خورده بود به ما داد و رفت. ما بر سر تقسیم پول به اختلاف افتادیم و کارمان به دعوا کشید. دوست من که پنج نان داشت می گوید پنج درهم مال من و سه درهم مال تو، اما من می گویم که باید هشت درهم را نصف کنیم و هر کدام چهار درهم برداریم، زیرا مهمان از نان های هر دو استفاده کرده...
ادامه مطلب