
موسای طور غربتم و خسته و بی عصامجروح عشق هستم و محکوم بی خطا افتاده ام به گوشه زندان بی کسیدر حسرتم به دیدن یک بار آشنا زندانی بدون ملاقات عالممکز اهل و از عشیره ی خود گشته ام جدا در قعر تیرگی نفسم بند آمدهاز دود شعله ی ستم و قحطی هوا گاهی که خواب می بردم فکر میکنمهستم چو یک کبوتر آزاد در فضا پر می کشم ز دام و در آفاق می پرمدر دست باد هر طرفی می روم رها ناگه ولی به ضرب لگد می پرم ز خوابجا می کند به پیکر من جای ردّ پا زخم فلز به گردن من دائمی شدهسرتا به پا شکسته تنم زیر چکمه ها در سجده بسکه پیکر ...
ادامه مطلب